گ‍‍ودزیلا سواری D:

هر «گودزیلا»یی که می‌بینید، «زندگی» را جایگزینش کنید:)

معده (حفظه‌ الله) :/

بعد از اینکه دکتر سونوگرافی جمله‌ی «مشکل خاصی نیست» را بر زبان آورد، همه‌ی خانواده و حتی من در یک یاس فلسفی فرو رفتیم‌. حتی اگر خانم دکتر کمی مهربانتر بود، شاید از او می‌خواستیم ویدیو چک کند:/ مگر می‌شود مشکل خاصی نباشد؟ به واقع انتظار همه‌ی ما این بود که مشکل خاصی باشد. حتی ترجیح هم می‌دادیم که مشکل خاصی وجود داشته باشد. تحت هر شرایطی به نظر می‌رسد وجود یک مشکل خاص و تلاش در جهت رفع آن، سودمندتر از این باشد که تیر در تاریکی بیندازیم و فقط براساس حدس و گمان مراحل بعدی درمان را طی کنیم.

همه چیز از قانون پایستگیِ مشکلات معده‌ی من منشأ می‌گیرد. در واقع مشکلات معده‌ی من نه به وجود می‌آیند و نه از بین می‌روند، بلکه از نوع و زمانی به نوع و زمان دیگری تبدیل می‌شوند. حالا هم معده‌ام من را در یک بازه ی زمانی حساس، گوشه‌ی رینگ گیر آورده و تا می تواند می‌زند. 

از جمله مکالمات شکل گرفته بین من و معده‌ام این بود که من با بر زبان آوردن جمله‌ی «خوب نمیشی دیگه نه؟ حالا حالتو می گیرم. فکر کردی کی هستی؟» سعی در کم کردن روی معده خود داشتم؛ آن هم با خوردن انواع خوراکی‌های سنگین. سپس معده می‌فرمود «بچرخ تا بچرخیم». و همانا سایر روند مکالمات در خالی شکل می‌گرفت که من یا از درد معده‌ی گرام به خود می‌پیچیدم و یا در کش و قوس مطب دکتر «خ» بودم‌.

حالا، پس از اعلام آتش‌بس بین من و معده، آن هم توسط شش نوع قرص عزیزم که این روزها از آب هم حیاتی تر هستند، بعید می‌دانم معده‌ی من به این سادگی‌ها دست از رفتارهای خشونت‌آمیزش بردارد. گویا من به جای معده، عربستانی در حفره‌ی شکم دارم که آتش‌بس سرش نمی‌شود و هرروز موشک می‌پراند به این سلامتی تکه‌پاره‌ی یمن شده‌ ام.

-----------------------

* مصداقِ «حال ما خوب است‌، اما تو باور نکن» (:


+ در آغوش حق =)

۱ نظر

هم‌سایه؟ نه، آفتابِ روزهای سایه‌زده‌ی من....

خوشحالم. عمیقا خوشحال. 

قرار نبوده و نیست که این پست یک دلنوشته باشد. فقط باید بگویم عمیقا خوشحالم از اینکه بزرگ شدنم توی مسجد می‌گذشت، خوشحالم که مرا به اطاعتشان پذیرفته‌اند. من بد بودم همیشه‌ی همیشه. هیچ وقت خدا نشد جلوی ضریح‌ سرم را بالا بگیرم و با افتخار بگویم همانطور بوده‌ام که میخواستند. تازگی‌ها پاتوق همیشگی‌ام هم پر است همیشه و من دلم تنگ شده برای نشستن زیر آن درگاهی تقریبا روبروی ضریح. دلم تنگ شده که بنشینم روی پله‌ی بالائی‌اش و بعد از امین‌الله خواندن، چادرم را بکشم روی صورتم و هی حرف بزنم و هی از زیر چادر یواشکی به ضریحشان نگاه کنم، نگاه تار و خیس خورده.



* عیدی چی می‌خواید از صاحبِ این جشن تولد؟ (:

باید بگم به کم قانع بودن تو دین، اصلا جالب و جایزم نیست حتی دی:  بیاید بزرگترین خواسته‌هامونو به عنوان عیدی طلب کنیم :)))


** یا رب ارحم من رأس ماله رجاء و سلاحه البکاء.... و سلاح او گریه است... 


*** جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد...


**** درمانده‌ام حضرتِ غریب‌ترینِ غریب‌ها... کمک به همسایه‌ی درمانده، در مرام شماست مگر نه؟ 


+ عیدتون به بهترین شکل ممکن سپری بشه ان‌شاءالله:))) امیدوارم بهترین عیدی ها رو بگیریم هممون :)))))


+ در آغوش حق =)


تَ‍ بْ‍

هندزفری را به زور در گوشم ثابت میکنم. موزیک را پلی میکنم و صفحه «ارسال مطلب جدید» را باز میکنم. خواننده در گوشم می‌خواند، من هم می‌نویسم، تو چطور؟ تو چکار می‌کنی؟ لابد مرا نگاه می‌کنی دیگر. نگاهم کن. ول کن قید و بند مکان را. مثل من که دیگر در قید و بند زمان نیستم.

حس می‌کنم هندزفری دارد از گوشم سر می‌خورد پایین. لعنتی، هیچ وقت بیشتر از یک دقیقه دوام نمی‌آورد. دوباره ثابتش می‌کنم. انگشت‌هایم تند تند روی کیبرد چرخ می‌خورند. «چه می‌نویسم؟» نمی‌دانم. لابد این هم می‌رود که پیش‌نویس شود دیگر. یک روز پیش‌نویس‌ها را می‌خوانی، نه؟

می‌دانی؟ گاهی وقت‌ها موزیکِ پلی شده مهم نیست. مثل همین حالا. مهم نیست اصلا علیرضا قربانی‌ها پلی می‌شوند یا میثم مطیعی‌ها. حتی اگر چارتار ها هم پلی شوند، باز فرقی ندارد. مهم تویی. مهم زمزمه‌ی زیر لب من است... «انگشت به لب مانده‌ام از قاعده‌ی عشق، ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم*»

هندزفری دوباره دارد سر می‌خورد. ثابتش می‌کنم. یادت هست ضرب‌المثل معروف «تا سه نشه، بازی نشه» را؟

.

.

.


کش و قوسی به دستانم می‌دهم. نوشتنم تمام می‌شود. مانده‌ام که انتشار را بزنم یا پیش‌نویسش کنم؟ تو چه می‌گویی؟ اوه... چه خیال باطلی که یک روز حرف بزنی با من. اصلا بی‌خیالِ نظر تو. گاهی خسته می‌شوم از دستت که باید همه چیز را بگذارم برای بعد از پیدا کردنت. کی پیدا می‌شوی آخر؟ 

هنوز مرددم. هندزفری دوباره سر می‌خورد، برای سومین بار. «تا سه نشه، بازی نشه» آرام آرام پایین می‌رود. صدای موزیک کمتر به گوشم می‌رسد. «مرا بگیر، آتشم بزنو، جان بده به منو...» این‌بار موزیک پلی شده مهم بود. نه؟ دست نمی‌برم ثابتش کنم. دست نمی‌برم پیش‌نویسش کنم یا منتشر. چه اهمیتی دارد اینها وقتی تو در سومین بار بازی را شروع کرده‌ای؟ 

.

.

‌.


دیگر صدای موزیک را نمی‌شنوم. صفحه وبلاگ را هم نمی‌بینم. انگشت‌هایم آرام گرفته‌اند. تو حرف می‌زنی. صدایت واضح است. تمام پیش‌نویس ها را خوانده‌ای. همه‌ی این مدت مرا نگاه می‌کردی، بدون قید و بند مکان. درِ گوشم می‌گویی:« قریبم... قریب» 

و چشم‌هایم، آرام، بسته می‌شوند...


-----------------------------------------

* شعری از صائب تبریزی، نزدیکترین وصف حال اسمارتیز این روزها..‌.

** برداشت آزاد :)

*** من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است... 

**** کامنت های پست قبل و این یکی را یکجا جواب می‌دهم:) این روزها همه ستاره‌های روشنم را می‌خوانم؛ کامل. فرصتی برای کامنت نیست‌. و البته اگر فرصت هم باشد، زبانِ گویایی نیست. :) عذرخواهی من را پذیرا باشید لطفا:) از پست بعد، ارسال نظر فقط به صورت خصوصی در پست‌ها ممکن خواهد بود. که هم مطمئن شوم کسی اجبارا اینجا را نمی‌خواند و هم اگر حرفی داشتید، بشنوم. :))))


[بعدا نوشت: نیمه‌ی اولش واقعیست. می‌شود برای تحقق نیمه‌ی دوم، دعا کنید؟:)]


+ در آغوش حق ^_^

۴ نظر

به نام پدر...

آدم باید چقدر بزرگ باشد که مردم با شادی‌اش بخندند و با غمش گریه کنند؟ چقدر بزرگ است یعنی؟ 

فکر که میکنم به حضرت پدر، فکر میکنم باید خیلی مهربان باشد. این را از شب‌ها و سحرهای نجف هم می‌شود فهمید. از آن حرم کوچک و خودمانی و محشرش.

قبل‌تر ها فکر می‌کردم او فقط پدر سادات است یا نهایتا پدر یتیم‌ها. اما حالا فکر می‌کنم یتیمی که فقط به سایه‌ی پدر نیست‌. گاهی دل آدم یتیم است. آن وقت حضرت پدر، حرفش می‌شود خوراک دلت، یادش می‌شود سایه‌ی سر دلت. و چه سایه‌ای بهتر از حضرت پدر.

این شب‌ها، پدر به محراب رفته یا به آسمان...ه فرقی می‌کند؟ محرابی که متصل به آسمان باشد دیگر فرقی ندارد اسمش را چه بگذاری... 


* حضرت پدر به این بزرگی که ولادتش منبع رحمت باشد، ولایتش هم، شهادتش هم که دیگر واویلا... خدایا چه مخلوقاتی داری... آدم دهنش باز می‌ماند از این همه عظمت...

**‌جوشن آخر عشق‌بازی با خداست:) اول‌هایش گرمت می‌کند، وسط‌هایش دلت را بر‌میدارد و با خودش می‌برد، آخرهایش می‌میری دیگر... یا انیس من لا انیس له...

*** ولی‌ عصر... کجایید آقای این شب‌ها؟ به علی قسمتان دهیم، می‌آیید؟ به علی قسمم دهید، برمیگردم به سمتتان؟ آه از من، آه از نشستن من، آه از نبودنم...آه...

**** از قرآن به سر گرفتن، آن‌جایش که دربرابر امام حاضرت می‌ایستی و خدا را به او قسم می‌دهی... بالحجة بالحجة بالحجة .... بهد ریز ریز اشک می‌ریزی که مگر اصلا رویت می‌شود آخر؟



رفیق روزای سخت، مرسی بازم دعوتم کردی:)



فکر نمیکنم تا آخر عمرم اینو یادم بره:)

خدا رو شکر که یه ماه رمضان دیگه هم هستیم:)



طولانی نوشت روزانه طور=)

۱) بعد از امتحان تاریخ، نشسته بودم روی نیمکت مدرسه توی حیاط و داشتم کتاب می‌خواندم‌ نگار آمد و کنارم نشست. با هم بیگانه نبودیم. تا به حال هم شده بود که با هم درباره‌ی یک موضوع، خوب حرف زده‌باشیم. ولی خب بعد از گذشت یک سال از آن موقع‌ها، تقریبا به جز سلام و علیک معمول، ارتباط دیگری با هم نداشتیم. 

+ چی میخونی؟

کتاب را بستم تا روی جلدش را بخواند.

[کار باید تشکیلاتی باشد]

+ داستانه؟

- نه:)

+ موضوعش چیه؟

برایم جالب بود که هرکس روی جلد را می‌دید، اصلا به خط پایینش که ریز تر نوشته بود «تشکل و کار تشکیلاتی از دیدگاه مقام معظم رهبری» توجه نمی‌کرد:)

- اممم... خب در واقع گزیده‌ای از بیانات حضرت‍..... امم رهبره که در رابطه بار کار تشکیلاتیه...همون کار‌گروهی در واقع... (داشتم میگفتم حضرت آقا... وسط راه بقیه‌ی حرفم را خوردم... احساس کردم بگویم رهبر بهتر است. بحث سر همان بار معنایی متفاوت کلمات است که باید به فراخور شرایط، لفظ را تغییر بدهی.)

اول چشم‌هایش کمی گرد شد. بعد چشم‌هایش را ریز کرد و بعد با حالت تعجب آمیخته به حسِ «تا حالا بیکاری مث تو ندیده بودم!» اصوات نامفهومی تولید کرد. خب حق می‌دهم به او. فاز خانوادگی و دوستان و کلا همه‌چی‌مان، زمین تا آسمان تفاوتش بود... تفاوتش است...

۲) امروز محشر بود(: «منِ او» تمام شد. رفیقی که همه جا همراهم بود؛ سیزده به در(مدیونید فکر کنید که چه همه وقت خواندنش طول کشیده) دی: ، در جاده‌ی مشهد، در مدرسه، در مهمانی حتی... و امروز بالاخره تمام شد‌ دلم می‌خواهد هرکس که خوانده‌اش را پیدا کنم و یک دل سیر حرف بزنم. به نظرم بعد از خواندن کتاب‌های مفهومی، شنیدن برداشت ‌های دیگران شاید بتواند آدم را به نکات جدیدتر و هیجان انگیزتری برساند^_^ یک پست خوب و درست و حسابی می‌گذارم در این باره:)

۳) دوران امتحانات، بار درسی به نظرم خیلی کمتر می‌شود. وقت‌های آزادتر همیشه خطر تلف شدن دارند. ولی این دفعه، دلم نمی‌خواهد از دست بدهم فرصت ها را. حس میکنم باید گیر بیندازمشان و به حبس بکشمشان تا آن جوری‌ بگذرند که من ‌میخواهم(: 

۴) عجیب تشنه‌ام. به کتاب. ذوق و شوقی دارم از خواندشان که قبلا تجربه نکرده‌ام. شوقی که می‌دانم نیازم است و مرا به همان راهی می‌برد که باید. و این شد که یک تنه سرانه مطالعه کشور را کیلویی بردم بالا دی:

۵) «تنها ضرورتی که که گوسفندان احساس می‌کردند، آب و غذا بود.تا هنگامی که چوپان جوان بهترین چراگاه‌های آندلس را می‌شناخت، همواره دوستش می‌ماندند. حتی اگر همه‌ی روزها به هم شبیه و از ساعت‌های درازی تشکیل می‌شدند که زمان بین طلوع و غروب خورشید را پر می‌کردند. حتی اگر در زندگی کوتاهشان هرگز یک کتاب هم نخوانده بودند، و زبان آدم‌هایی را که درباره‌ی خبرهای تازه‌ی شهرها صحبت می‌کنند، نمی‌فهمیدند. به آب و غذاشان راضی بودند و همین کافی بود. به جای آن، سخاوتمندانه پشم، همراهی و هرازگاهی گوشتشان را به او تقدیم می‌کردند.»   {برگرفته از کتاب کیمیاگر نوشته‌ی پائولو کوئیلو ترجمه‌ی آرش حجازی} به نظرم در این کتاب، همه‌ چیز نماد است(همان‌طور که در مقدمه‌اش هم گفته شده) حتی‌ گوسفندان...!



* در آغوش حق(:

۴ نظر

از خودمان و از حقیقت گم شده... + عیدتون مباااارک^_^

از اوایل ماه تا وسط‌هایش، همه چیز بوی تو را می‌دهد. نامت بر سر زبان‌ها می‌افتد. پشت بلندگوها، تلوزیون، رادیو... و اصلا تو می‌شوی اصل ماجرا.

ماجرایی که البته واقعیتی‌ست که حقیقت ندارد. تو فکر کن آدم زیبایی را که عقل نداشته باشد، به چند می‌خرند؟ این ماجرا هم همان است. واقعیتی که حقیقت پشتش نخوابیده باشد، پوچ است و دل را می‌زند.

داشتم می‌گفتم از ماجرای این ماه. از اوایل ماه تا وسط‌هایش تو باعث می‌شوی ریسه‌های تزیینی از در و دیوار شهر آویز شوند. شاعرها بازار شعرهای ارزشی‌شان داغ می‌شود، مداح بازار مولودی‌هایشان گرم گرم است، شیرینی فروشی‌ها به عصر نکشیده تمام شیرینی های تازه‌شان را می‌فروشند، بعضی‌ها عجیب در تدارک مراسم بزرگی برایت هستند و ... و راستش را بخواهی این روزهای وسط‌ ماه که تمام شود، آش و کاسه همان آش و کاسه‌ی قبلی‌ست. نه دستی به دامنت چنگ می‌زند، نه پایی برای تو شروع به حرکت می‌کند...

می‌بینی؟ تو حقیقتی هستی که در واقعیت ماجرای امروزمان جایی نداری. البته نه اینکه جایی نداشته باشی، ولی تو باید اصل می‌بودی وگرنه شعبان و رمضان و ربیع‌الاول چه فرقی دارند برای یکی که عاشقت باشد؟

به آخر رسیدن ماه، ترسناک است. که باز شده باشم همان آدمی که بوده‌ام و نه حتی دلم از نبودنت تنگ بشود و نه چشمم چکه کند به پایت و نه قلبی که حرکت کند تا خود خودت.

دست‌ها را، امشب اگر تو نگیری، می‌رویم و رفته‌ایم تا این ماه سال بعد که حتی اگر زنده هم باشیم، باز مرده‌ایم اگر همانی باشیم که بوده‌ایم... 

امشب تو و این دست‌ها...

چشم ها...

و قلب‌ها...


()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()


* فردا عجب می‌چسبد اگر آماده بشوی برای دعای ندبه و ناگهان ندایشان بیاید که انا الحق... 

** ۳۱۳ تا خیلی عدد بزرگی‌ست؟ فکر نمیکنم. پس ما کجای کاریم بعد از اینهمه سال؟!

*** گفتم زودتر تا هنوز بلاگرها دست به کار نشده‌اند، عید را تبریک بگویم که تبریکم وسط پست‌های امشب گم نشود:))) 

عیدتون مبااااااارک و پر از معرفت و شناخت و عشق و آغوش خدا و اصلا هر اتفاق خیر دیگه ای که میتونه این شب این روزا براتون رقم بخوره:)))))

**** این هم آهنگی از حامد زمانی به نام «نفس تازه کنیم» که به نظرم خیلی خوب حرف می‌زند و ما را به تصویر می‌کشد...:)


۵ نظر

بزن بریم:) یا let's start ;)

بعد از جلسه‌ی خصوصی من و مامان و بابا و پشتیبان گرامی، قرار شد که بعد از هر پسرفت، من دو هفته هر روز و مداوم ظرف بشورم و بعد از هر پیشرفت، مامان و بابا برایم یک کتاب بخرند(((: که برای اولین بارش هم «من او»، «ضد» و «کار باید تشکیلاتی باشد» را گرفتم(: 

دفعه‌ی بعدش هم پسرفت کردم که خب کوزت وارانه دو هفته پای سینک پیر شدم (ایموجی مظلوم نمایی در حد مواجهه کوزت با خانم تناردیه) 

دفعه‌ی بعدترش یک پیشرفت خیلی خیلی نامحسوس داشتم که خب نهایتا به خرید چند عدد خودکار رنگی به عنوان جایزه بسنده کردم.( البته درست ترش این است که بسنده داده شدم:/ )

و حالا، فردا، می‌رویم که یک پیشرفت درست و درمان داشته باشیم:) البته به پیشنهاد مامان این دفعه به جای کتاب، قرار است برویم یک کافه کیک که تازگی‌ها باز شده و من نمیدانم چرا اینقدر دوستش دارم(: خب البته کتاب‌های فصل تابستان، در حال پست شدن هستند توسط یک دوست خیلی خیلی خوب(((:


+ مامان: خب مامان و بابای مهدیه که اینکارو (بماند چه کاری) کردن.... چرا ما نکنیم؟

من: خب اگه مامان و بابای مهدیه خواستن بندازنش تو چاه، شمام منو میندازین تو چاه؟:|

والا:/

++ با شروع ۹۶ خیلی از خودم راضی ترم(: خیلی(: و این خیلی خوبه(:

+++ تصمیم گرفتم یه بخشی راه بندازم تو وبلاگم تحت عنوان: اسمارتیز طورانه:) که خب وقتی خواستم راهش بندازم، تو یه پست مجزا خبر میدم و میگم که چیه:)

++++ خیلی شیرینه که دوستی های مجازی کم کم به دوستی های واقعی تبدیل میشن:) اونم از نوع دل به دل راه داره‌ش:)

+++++ ارواحنا فداک یا بقیة‌الله... 

++++++ مصداق اینم: دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی؟/ یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی:)))))


* در پناه حق‌ترین حق‌ها=) جمعه‌تون خوب و مهربون با بوی نرگس(:

۱۱ نظر

روزی از تکرار این بیهودگی می‌ایستم...

مسئله اصلی زندگی انسان‌ها سر حرکت کردن و نکردن نیست. فکر نمی‌کنم بشود آدمی را پیدا کرد که از درجا زدن و یک‌جای مسیر زندگی ماندن خوشش بیاید. مسئله‌ی مهم زندگی این است که بالاخره حرکت از چه زمانی قرار است شروع شود. 

اوایل که کتاب «ضد» فاضل نظری را گرفته بودم، به شدت برایم بی‌معنا بود. تا حدی که دلم می‌خواست می‌شد بروم پس بدهمش و به جایش یک کتاب دیگر بردارم. 

امروز، دقیقا وقتی از فیزیک که تقریبا از آن متنفرم به کتاب‌های غیر درسی‌ام پناه بردم، ضد مرا مشغول خود کرد. وقتی من در بی‌حوصله ترین حالت، عبارت پشت کتاب را خواندم: 

«من ضدی دارم. 

آن قدر فریبکار که آن را

”خود“ پنداشته‌ام.

حالا

من از خود برای تو شکایت آورده‌ام. »

بحث سر حرکت بود. سر اینکه بالاخره از کی شروع باید کرد؟ و از اینکه روزهای بیهودخ می‌روند و می‌گذرند و از دورها شاید حتی می‌خندند. به ما. به من. که تکرارشان می‌کنم بدون ذره‌ای تغییر. عجیب نیست؟ مگر نه اینکه «شوری که به دریاست، به مرداب نباشد»؟

و در یک بیت طلایی، انگار من معنا شده‌بودم: 

آسیابی در مسیر رود عمرم، صبر کن

روزی از تکرار این بیهودگی می‌ایستم

من معنا شده‌ام. روزی که می‌دانم بالاخره حرکت را شروع می‌کنم( البته شاید هم بهتر باشد که بگویم: شروع تر می‌کنم!) اما نمی‌دانم کی. نمی‌دانم کدام روز، کدام وقت، کدام لحظه... 

شما چطور؟ 

حرکتتان را شروع کرده‌اید؟ می‌شود از تجربه‌هایتان بگویید؟

شاید بتوانیم «ضد»ِ درونی‌مان را با راهنمایی هم سر به راه کنیم... و عجیب راهی‌ست این راه ِ سر به راه شدن...

+ در آغوش حق مهربان(:

۱۰ نظر

همسایه جان:)

بیایید همین‌جا یک قول به هم بدهیم:

اگر روزی شما در طبقه‌ی دوم خانه‌ای زندگی می‌کردید که دانش‌آموزی در طبقه‌ی پایینش عادت کرده بود که نصف شب‌ها درس بخواند، لطفا نصف شب نزنید زیر آواز.

اصلا اگر دانش آموز طبقه پایین عادت به درس خواندن در شب هم نداشت، قطعا عادت به خوابیدن در شب دارد! پس بیایید به هم قول بدهیم که هیچ وقت نصف شب‌ها نزنیم زیر آواز:)

دی:

۱۲ نظر
About me
زندگی ذاتش مثل گودزیلاست؛ عجیب، غیرقابل پیش بینی، گاهی وحشتناک، گاهی جالب، گاهی آرام.
چطور می شود گودزیلا ها را رام کرد؟ و چطور می شود افسار گودزیلا را به دست گرفت؟
این همان چیزیست که آدم ها را به حرکت وا می دارد...

:)
پیام های کوتاه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان