گ‍‍ودزیلا سواری D:

هر «گودزیلا»یی که می‌بینید، «زندگی» را جایگزینش کنید:)

حضرت حافظ، من، رادیو بلاگی‌ها‌ :)

دوستان رادیو بلاگی به مناسبت روز حافظ طرح خوبی دادن که به این صورت بود که هرکس بخواد، براش فال حافظ بگیرن و البته تفسیر طنز بکنن و بعدش ما هم همون فالمون رو بخونیم و بذاریم تو وبلاگمون :)

و بالاخره منم وقتشو پیدا کردم که فالمو بخونم و نتیجه‌ش شد این پست :)

اول اینکه خیلی متشکر از بروبچ رادیوبلاگیها. دوم اینکه صدامو شنیدید فرار نکنید و پشت گیرنده‌هاتون بمونید لطفا دی: (دارم شکست نفسی میکنم) :)) دی: سوم اینکه من تا حالا متنی رو با زمینه‌ی آهنگ نخونده بودم. سعی کردم خوب دربیاد و خب میتونست بهتر باشه که من وقتشو نداشتم متاسفانه :) دیگه اینکه فالم واقعا قشنگ بود و از همین تریبون یه تشکر هم از جناب حافظ دارم :) 



این متن شعر: اینجا


و اینم من و غزل ۱۵۶ دیوان حافظ: 



موسیقی هم، موسیقی متن فیلم «چ» هست ساخته‌ی فردین خلعتبری :)



*پیشاپیش جمعه‌تون بخیر و خوشی:)


۱ comments ۰ موافق ۰ مخالف

هجده سالگی وقتش نیست...


بیاید تصمیم بگیریم هیچ وقت به خودمون بدهکار نباشیم!


آن شبی که ماه به دیدارم آمد

۱۳ یا ۱۴ ساله بودم. آن روزها اولین روزهای نگاه‌های عاشقانه‌ام بود. در یک لحظه شکل گرفت اما خب هنوز هم پایدار است. ماه را که می‌دیدم، یک‌جور حسِ ناشناخته در رگ‌هایم می‌دوید و من اسمش را گذاشته بودم «عشق». ماه را با ولع نگاه می‌‌کردم. ماه شده بود بالابلند آرزوهایم.

به جز آن سه شب، هیچ وقت نشد که ماه از قاب پنجره‌ی اتاقم دیده شود. اصلا بعدها که کلاس نجوم هم می‌رفتم یاد گرفته بودم که ما همواره ماه را در محدوده‌ی خاصی می‌بینیم. اتاق من اصلا قابلیت نشان دادن ماه را در شب‌های مهتابی ندارد. شب‌ها که روی تختم می‌خوابیدم، چون تختم دقیقا زیر پنجره واقع شده‌بود، نهایتا از لای پنجره‌ی نیمه باز، نسیم شبانه‌ی تابستان به صورتم می‌زد.

آن سه شب فرق داشتند ولی. خوب یادم هست شب اولش را. نصف شب بود. از پشت پلک‌هایم یک نور بزرگ می‌دیدم. همچنان که چشم‌هایم بسته بود، با خودم فکر می‌کردم که مگر از کی پشت پنجره‌ی اتاقم تیر چراغ برق نصب شده. با خواب‌آلودگی چشم‌هایم را باز کردم. روی تخت ایستادم و از لای پنجره به منبع نور بزرگ نگاه کردم. باز هم نگاهم در نگاه ماه گره خورد. نگاهش می‌کردم؛ با تعجب. او نگاهم می‌کرد؛ با لبخند. نور می‌پاشید به صورتم. انگار که می‌گفت : «شبونه دلم هواتو کرد، همه ستاره‌ها رو پیچوندم بیام به تو سر بزنم». دلم قرص شد. حسِ ناشناخته عمیق‌تر از همیشه بر دلم چنگ می‌انداخت.

و دو شبِ دیگر هم ماه، نصفه‌های شب که می‌شد، پشت پنجره‌ی اتاقم به دیدارم می‌آمد. من آن روزها شعر بلد نبودم. اصلا آن روزها هنوز حجت اشرف‌زاده «ماه و ماهی» را که نخوانده بود. ما عشقمان شروع شده بود و ناغافل برای هم از شور می‌گفتیم و از اشتیاق وصل.

حالا که روی روزهای ۱۸ سالگی قدم می‌زنم، هنوز هم آن سه شب شیرین‌ترین رویاهایم هستند. مخلوط عشق و امید و انتظار. حالا، فکر می‌کنم؛ نه فقط به ماه. تازگی‌ها به ماه «شدن» فکر می‌کنم. شاید رسالت ماه این بوده که بیاید و دست مرا بگیرد و ببرد تا خودش و یادم بدهد چطور ماه باشم. شاید رسالتش این بوده که خورشید را نشانم دهد. شاید اصلا ماهِ من، نماینده‌ی خورشید بوده‌است. 

نگاهش که می‌کنم، لبخند می‌زنم و تا خودش می‌دوم. در آغوشم می‌کشد، بوسه‌ای روی گونه‌هایم می‌کارد و بعد من می‌گویم: «این شبایی که هستی و نگاهم با نگاهت تلاقی می‌کنه، همه‌ی آدما رو می‌پیچونم و میام که بهت سر بزنم و یادم بمونه چقدر عشقمون خوب و قشنگه». لبخند می‌زند و آرام در گوشم زمزمه می‌کند: «خورشید را تازگی‌ها دیده‌ای؟» 

۵ موافق ۰ مخالف

حال خرابِ من دگر، خراب‌تر نمی‌شود...

همین!

تهرانِ آخر

ما کلا تو این یه سال، چهار بار باید میرفتیم تهران. آخرین بار قرار بود اواسط شهریور باشه که کنسل شد. چرا؟ چون در همون روزها دختران هرمزگانی دچار سانحه شدن و دولت طی یک تصمیم عاقلانه (!) همه‌ی اردوهای خارج از شهر دانش‌آموزی رو کنسل کرد. اردوی ما هم کنسل شد تا اینکه دیروز خبر دادن که آخر این هفته برگزار میشه.

توی این چهار بار، فقط بار اولش بوده که بدون دغدغه و بدون استرس رفتم. سه بار دیگه (که البته بارِ چهارمش هنوز به وقوع نپیوسته) من دچار یک آمپاس شدید شدم. بلا استثنا درس و مدرسه و خانواده همگی مانع رفتن من بودن ولی من رفتم. رفتم چون قول داده بودم و چون اصلا مسئولیتشو به عهده گرفته بودم. 

این بار، بار آخره. قراره مسئولیت‌مون رو تحویل بدیم به بچه‌های جدید. قراره از تجربه‌هامون براشون بگیم. قراره کارای یه ساله‌مون رو جمع و جور کنیم و گزارش کار بدیم. قراره عکس یادگیری بگیریم ما هشتاد نفری که تو این یک‌سال، ده دوازده روزشو کنار هم زندگی کردیم و چیزای جدید یاد گرفتیم و قوی‌تر شدیم.

حالا مثل همیشه، درس و مدرسه و آزمون و خانواده میگن نرو. من میخوام برم ولی. چرا؟ چون ... چون آخرشه. و آخرش حس خوبی داره. یه چیزی گلوم رو فشار میده. چرا؟ چون اونی نبودم که باید. ولی در عین حال، من این راهو تا آخرش قبول کرده بودم. دلم نمیخواد آدمِ جازدن بشم.

دیروز گفتم نمیام ولی. چرا؟ چون... چون خانواده میگن. امروز دلم میخواد برم. آزمونمو مهمان میگیرم. میشه... البته ممکنه استان بگه دیگه نمیتونیم برات بلیط گیر بیاریم. میشه؟ خانواده مخالفن... یادم نمیاد به چیز دیگه‌ای اینقدر حساس بوده باشن هیچ وقت... 

میگه: به این فکر کن که نتیجه‌ی کار یه ساله‌مون رو می‌بینیم. میگه حاج‌آقا منتظر تک‌تکمون هستن‌. میگه دفتر مرکزی آماده‌ن واسه پذیرایی از شما. میگه هدیه‌هاتونو آوردن. اینا مهم نیست. مهم آخرشه... مگه همیشه مهم لحظه‌ی آخر نبوده؟ تصمیم آخر، فکر آخر... نرفتن آخر خوب نیست. انگاری کارت نصفه‌س.

انگاری کارم نصفه‌س.

بازم منو گذاشت وسط دوراهی. همیشه همینطوری میکنه... دوراهی خوب نیست اصلا. شاید اصلش باید همینجوری باشه. شاید هی میخواد ببینه تو چیکار میکنی. هی سخت ترش میکنه. هی میذاره رو دور تند. هی تکرار... من بزرگ نشدم ولی این وسط. بازم مرددم. نباید این دفعه میموندم توش. بازم موندم ولی. چی میشه؟ نمیدونم‌.

* میرم که بازم با خانواده صحبت کنم!

۱ موافق ۱ مخالف
About me

زندگی صرفا یک گودزیلاست. عجیب و کشف کردنی. مهم این است که ما چگونه گودزیلای خود را به پرواز در می‌آوریم.
:)
by : عرفـــ ـــان powered by بلاگ بیان